قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي

722

درة التاج ( فارسى )

من حيث هو ذو نفس ، جون نوم ، و يقظه ، و الم . و بعضى نفس را عارض شوذ من حيث هي ذو بدن ، جون : شهوت ، و غضب . و مبادى را كى غايب‌اند « 1 » از ما در آنج حادث مىشوذ در نفس مدخلى عظيم است و انموذجى از آن از بيش رفت . و نفس اصل همهء قوى است . و در ما نيست نفسى انسانى ، و ديگرى حيوانى ، و ديگرى نباتى - كى مرتبط نباشد فعل بعضى - بفعل بعضى ، - جه ترا هست كى بگوئى احساس كردم ، و خشم گرفتم ، و ادراك كردم ، و تحريك كردم . پس « 2 » مبدأ جميع توئى ، و تو نفسى شاعرهء - كى همه قوى از لوازم آن است ، و آنها بجملتها آلات اواند ، - جه محرّكه نيست الّا از براى جلب نافع ، يا دفع ضارّ . و مدركه نيست ، الّا جون جواسيس - كى اقتناص « 3 » اخبار كنند ، و مصوّره ، و ذاكره به جهت حفظ آنهاست . و برين وجه است حال جميع قوى ، جون اعتبار كنى آن را . و همجنين هر عضوى از بدن ، جه آن را به جهت غرضى كى راجع شوذ بنفس ساخته‌اند . و من منع نمىكنم بأين سخن آنك متعلّق شوذ ببدنى واحد دو نفس يا نفوسى كى مستكمل شوند به آن استكمال « 4 » مائى و ما آن را ندانيم . و جايزست كى اين نفوس متفاوت باشند در رتبت استكمال ، و رتب منتهى شوذ بنفسى واحد - كى رئيس كلّ باشد ، و باشد كى اين نفوس قوى طبيعى باشند اين رئيس را . و آنج جايز نيست « 5 » آن است كى دو نفس متعلّق شوذ ببدنى واحد - تعلّقى كى جون اين تعلّق باشد كى « ما » مىيابيم - كى نفس ما راست با بدن ما . جه اگر اين ممكن باشد واجب باشد اختلاف حال بدن بآنك متقابلان درو حاصل شوذ « 6 » با هم ، جون حركت - و سكون ، و نوم - و

--> ( 1 ) - آمد - م . ( 2 ) - بل - م . ( 3 ) - قناص - اصل . اقتناض - م . ( 4 ) - استكمالى - اصل . ( 5 ) - جايزست - اصل . ( 6 ) - نشود - م .